زن کویر

دلنوشته های یک زن

"مامانای کلاس اول الف" .....(2)

از اونجایی که پسرک همیشه مهد کودک می رفت و معمولا تا ساعت 4:30 اونجا بود ، خیلی گرفتار بردن و آوردنش نبودیم . ولی امسال که با هزار مکافات و اصرار تونستیم اسم پسرک را در مدرسه دولتی منطقه بنویسیم ، تازه متوجه شدیم هر روز ساعت 1 دنبال اون رفتن چقدر زمان می بره . اسم نویسی برای این مدرسه هم داستانی بود . من و شوهرکم ، هر دو - به شدت با رفتن بچه ها به مدرسه غیر انتفاعی مخالفیم . فکر می کنیم ایجاد محیطی که بچه حس کنه تافته جدا بافته گل به گل انداخته است نوعی ظلم به بچه است و بچه باید در محیطی معمولی همراه با همه بچه های عادی جامعه دم خور باشه . مدرسه مورد نظر ما دو خیاباون بالاتر از شرکت و دو چهار راه پایین تر از خونه بود . و انتخاب ما هم به خاطر این بود که این مدرسه تا مقطع دبیرستان را داره و ما فکر کردیم اینکه بچه در یک مدرسه با یک سیاست درسی درس بخونه بهتره . روزی که با نیش باز رفتم ثبت نام ، ناظم مدرسه اعلام کرد آدرس شرکت را قبول نمی کنن و آدرس خونه ما هم یک کوچه باید پایین تر باشه تا ثبت نام کنن ! فکرشو بکن ! فقط یک کوچه باعث مشکل شده بود ...از اونجایی که از نظر من مدرسه یک منطقه با مدرسه دیگه ای تو همون منطقه فرقی نداره  بلافاصله مدرسه دولتی دیگه ای چند کوچه پایین تر از خونه مون پیدا کردم و پسرک را ثبت نام کردم ولی شوهرک انگاری که در این راستا هدف جدیدی پیدا کرده باشه اصرارش را بر ثبت نام پسرک در همون مدرسه اول ادامه داد . شاید بر اثر اصرار بیش از حد شوهرکم و شاید به دلیل قولی که مدیر مدرسه از شوهرکم مبنی بر کمک مالی به مدرسه گرفته بود ، بالاخره مدیر مدرسه موافقت کردند که طی جلسه ای با حضور پسرکم همراه من و باباش آشنایی بیشتری حاصل بشه . روز موعود شال و کلاه کردیم و رفتیم مدرسه . بعد از سلام و احوال پرسی و شرح خلاصه ای از وضعیت خانوادگی مدیر مدرسه موافقت خودش را مبنی بر ثبت نام پسرک اعلام کرد . تشکر و لبخند محترمانه و در مرز خداحافظی ، پسرک که تا اون موقع ساکت بود گفت : البته من موافق اومدن به این مدرسه نیستم ! من همون مدرسه ای که ثبت نامم کردن را بیشتر دوست دارم !

و مدیر مدرسه اخماش رفت تو هم که بعله ! شما جای دیگه ثبت نام کردین و حالا اومدین اینجا و بچه شما اینجا رو دوست نداره و ... مدارک پسرک را زد زیر بغل شوهرکم و ...خداحافظ!

توی راه و توی خونه هر چه اصرار کردیم به پسرک که چرا ما رو سنگ رو یخ کردی و بیا و برو این مدرسه قبول نکرد که نکرد . تا چند روز بعد که خودش بعد از به قول خودش فکر زیاد ! اعلام کرد که حاضره تلفنی با مدیر مدرسه مذکور صحبت کنه و موافقت خودش را اعلام کنه ! فکرشو بکنین من و باباش چه حالی داشتیم .به هر حال ایشون با اوشون تلفنی حرفیدن و با هم به نتیجه رسیدن و خلاصه پسرک در مدرسه مذکور ثبت نام شد .و تازه ما فهمیدیم که ای دل غافل این مدرسه سرویس نداره و من و شوهرک باید یکیمون قبول زحمت کنیم . خلاصه این شد که هر روز صبح پسرک با باباش میره مدرسه و ظهر من نقش یکی از مامانای کلاس اول الف را بازی می کنم .

روز اول مهر مدیر فلک زده مدرسه اعلام کرد که والدینی که ظهر به دنبال بچه هاشون میان لطفا وارد حیاط اصلی مدرسه نشن و توی حیاط کوچیکی ورودی مدرسه منتظر بچه ها بشن . ولی از اونجایی که ما مامانای دلسوز و مهربون ! کلاس اول الف ! خیلی منظم و حرف گوش کن هستیم کلا میریم توی حیاط اصلی و توی دست و پای مدیر و ناظم باعث به هم ریختن نظم و انضباط مدرسه میشیم ! در حالیکه به شدت دلمون می خواد بچه های منظمی داشته باشیم !

توی حیاط ورودی مدرسه مثل هر روز ایستادم و منتظر تعطیلی پسرک هستم و مثل هر روز به مامانایی نگاه می کنم که مستقیم دارن میرن توی حیاط اصلی و با هم در مورد مسئله سخت و غامض تحصیل بچه هاشون ! حرف می زنن . یکی از مامانا میاد جلو و با هم سلام و علیکی می کنیم . با حس کسی که از قافله ای عقب مونده می پرسه شما تو گروه وایبر مامانا هستین؟ لبخندی می زنم و میگم چیزی را از دست ندادین. کم کم قافله مامانای کلاس اول الف تکمیل میشه .

"مامانا ! موافقین یک کلاس چرتکه ! برای بچه ها درخواست کنیم ؟ مامانا به نظر من بچه ها را یک کلاس زبان ثبت کنیم ! مامانا با کلاس شنا موافقین ؟ مامانا چرا معلمشون دو روزه که رفته مرخصی ؟ بیاین بریم اعتراض کنیم ! مامانا نامه بنویسیم و اعتراض کنیم ! مامانا ..."

من گوشه ای ایستادم و دلم می خواد می تونستم فقط برم جلو و بزنم تو دهن این ننه های لوس از خود راضی همه چیز دان .

زن کویر نوشت : سکوتم از رضایت نیست ، زورم نمی رسه !

مامان نوشت : تو گروه وایبر مامانا نوشتم من با هر کلاس اضافه ای برای بچه های کلاس اول مخالفم . بذارین بچه ها بازی کنن . جواب اومد : " ای مامان تنبل " !!!. یعنی تو کلاس ورزش هم بچه تو نمیذاری ؟ نوشتم : نه . بچه من بازی را خیلی دوست داره و بازی فعلا براش کافیه. چند تا تیکه چوب و یک چکش و چند تا میخ اونقدر خلاقیتشو شکوفا می کنه که نیازی به کلاس های متعدد نداره . جواب اومد : "واااای میخ ؟ چکش ؟؟؟؟"

چکنم با این ننه ها

دختر نوشت : بابای عزیزم که همیشه شبهای دوران تحصیلم با مسئله سخت و بغرنج ریاضیش صبح می شد و تمام سخت گیری معلمیش توی خونه به جای 30 تا شاگرد سر من خالی می شد جدیدا نظرش اینه که بچه ها باید توی مدرسه درس بخونن و توی خونه باید تفریح کنن .

مَن نوشت : نظر قطعی خودم - ولی - آزادی بچه هاست تا جایی که می تونن بچگی کنن و از دوران بچگیشون لذت ببرن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 11:18 توسط زن. کویر|

"مامانای کلاس اول الف" .....هه هه (1)

تیتر بالا اسم گروه مسخره و بیکاری تو وایبره . وقتی اولین بار این گروه منو دعوت کرد و رفتم نوشته ها شونو خوندم از هر چی مامانه بدم اومد . اینو با کمال شجاعت میگم از هر چی مامانه که به سبب مامان بودنش فکر می کنه مسئول تربیت حیوانی بنام بچه خودشه و ادای معلم سیرک رو در میاره حالم به هم می خوره . گروه " مامانای کلاس اول الف " گروه مامان های لوس و بیکار و پر افاده پسر بچه های کلاس اول الف هستن که از بد روزگار پسرک من هم تو همین کلاسه .

روز اول مهر ، از طرف مدرسه من و شوهرکم به جشن اول مهر دبستان دعوت شدیم . طبیعیه که به سبب اینکه فکر می کردیم تو این جشن دستورالعمل هایی در مورد ساعات ورود و خروج بچه ها و بهداشت و چیزای مهم دیگه بهمون میدن ما هم رفتیم . و البته یکی دیگه از دلایلمون بودن در اولین روز مدرسه کنار پسرکمون بود . ما زود رسیده بودیم و جزو اولین والدین روی صندلی ها نشستیم . مسلمه که وقتی میگن ساعت 8 تو مدرسه باشین ما چند دقیقه زودتر می رسیم . ولی والدین محترم ! تا ساعت 9 تو راه بودن و کم کم وارد می شدن . در حالیکه نشسته بودم و تسلط بیشتری برای نگاه کردن داشتم به تماشای مامانهایی که وارد میشدن پرداختم . قیافه ها دیدنی بود . احتمالا از صبح زود بیدار شده بودن تا اون همه رنگ و روغن به خودشون بمالن و موهاشونو که رنگ های عجیب و غریبی داشت سشوار بکشن و طوری روی صورتشون بریزن که جلوی چشماشونو بگیره و هر آن ممکن باشه با سر به زمین بخورن .

جشن شروع شد و بچه ها را به وسط حیاط مدرسه بردن و بچه ها با مدیر و ناظم ها به صدای گروه موسیقی مدرسه به جشن و پایکوبی پرداختن . خیلی خوشحال بودم که اون " الله اکبر - خمینی رهبر " های خشن و بی روح مدارس ما به موسیقی و جشن و حتی رقص مدیر و ناظم و بچه ها تبدیل شده و مدرسه مخصوصا در روز اول برای بچه ها به یک محیط شاد و خاطره انگیز مبدل شده . بعد از جشن مدیر اعلام کرد که بچه ها با صف مرتب همراه با معلم هر کلاس به کلاس خودشون میرن و والدین بمونن تا قوانین و دستورالعملها را اعلام کنن .ولی مدیر فلک زده نمی دونست که موقع صف کشیدن بچه ها اگر چه فیلمبردار هم آورده و اگر چه بعدا فیلم این اتفاق تاریخی ! را به ننه ها میده ولی مگه میشه هر ننه ای با موبایل یا تبلت خودش از بچه اش فیلم نگیره و اون جشن سراسر سرور را با ایراد گرفتن از بچه اش که صاف وایسا - این ور را نگاه کن - بخند - فیگور بگیر و ... زهر مار نکنه . وای بر ما با این تکنولوژی مسخره ای که با استفاده نامناسب ازش اجازه نمیدیم بچه ها از لحظاتشون لذت ببرن .

خلاصه مدیر بیچاره هرگز نمی دونست که می تونه 70 تا پسربچه را با نظم و ترتیب به صف کنه و به کلاس بفرسته ولی والدین گرامی ! را هرگز نمی تونه وادار کنه به حرفاش کنن . مدیر فقط چند دقیقه تونست تو ازدحام ننه ها که حالا که بچه هاشون رفته بودن کلاس داشتن دو به دو با هم حرف می زدن توضیح بده که چه ساعتی کلاسها شروع میشه و چه ساعتی باید بریم دنبال بچه ها و چند تا زنگ تفریح دارن و چه خوراکی هایی را مجاز هستن که ببرن . صحبتهای مدیر که تموم شد سوالات ننه ها شروع شد . آقای جعفری ساعت چند بیایم دنبالشون ؟! آقای جعفری صبح کی باید بیان ؟! آقای جعفری ...

و من حالا به گروه مامانای کلاس اول الف ورود پیدا کردم . از بعد از ظهر که بچه ها به خونه میان وایبر موبایل من شروع می کنه به پیام گرفتن ."مامانای عزیز امروز مشق چی داریم ؟ " " باید تا صفحه 12 بنویسیم " " نه آرتین من گفته تا صفحه 11 " " نه مامانای عزیز صفحه 12 هم باید بنویسیم " " مامانای عزیز آرتای من دستش زخم شده فکر کنم افتاده زمین " " ای وااای مامان آرتا مراقبش باش " " مامانا ! امروز باید کاردستی درست کنیما ! شما چه رنگی درست می کنین ؟ " " اینم عکس چراغ راهنمایی که من واسه کسری جونم درست کردم " ....

و من با تهوعی وحشتناک این نوشته های ننه های بچه های فلک زده همکلاس پسرکمو می خونم در حالیکه پسرک من خودش مشقاشو می نویسه و خودش چراغ راهنمایی کج و کوله ای درست کرده و تو هیچ گروه وایبری عکس هیچ کدوم از کاراش نیست...

زن کویر نوشت : این نوشته ادامه داره . خیلی حرف دارم

مادر نوشت : من مامان دو تا بچه هستم . درسته . ولی من استاد تعلیم دهنده باید ها و نباید های حیوانات سیرک نیستم . بچه را باید پرورش داد و محیطی برای پرورش براش ایجاد کرد نه اینکه تربیتش کرد .

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 9:3 توسط زن. کویر|

به طرز شرم آوری حالم خوبه . این استراحت دوماهه و قاضی بازی و حکم و تنبیه و ... که در حق خودم کردم اگر چه پدرمو در آورد ولی بعدش به آرامشی رسیدم که روحم داره پرواز می کنه . همینه دیگه زن کویر پر تلاطم یا خیلی بالاست یا خیلی پایین . هه ! وسط نداره .

صبح میام سرحال و قبراق حاضر میشم . بعد از مدتها یه رژ قرمز خوش رنگ میزنم . با اینکه میدونم رنگ آبی تناقض عجیبی با رنگ عسلی چشمام داره یه خط نازک آبی پشت چشمام می کشم . آرایشم تکمیله ! عطر مورد علاقه مو میزنم و راه میفتم که بعد از مدتها سری به شرکت بزنم . بچه های شرکت کچلم کردن از بس تماس گرفتن و گفتن بیا .

میام تو پارکینگ و ماشینو استارت میزنم . ای دل غافل ! دوماه ماشینم تو پارکینگ افتاده بوده و باتری خالی کرده . زن کویر تنبل که به خونه موندن عادت کرده در گوشم میگه حالا که ماشین روشن نمیشه امروزم نرو . ولی زن کویر سرحال بدجور هوای بیرونو کرده . زنگ میزنم به شوهرکم که چیکار کنم ؟ میگه خب امروز نرو بیرون . میگم آخه خیلی دلم میخواد برم شرکت . میگه باشه وایسا بیام باتری به باتری کنم . میدونم اگه برگردم بالا تنبلیم میشه برگردم . تو ماشین میشینم و سیگاری روشن می کنم . عجب سر حالم و عجب سیگار می چسبه . حالا که سیگارو کم کردم کام گرفتن ازش خیلی لذت بخش تر شده .

نیم ساعت  بعد شوهرکم میرسه . باتری به باتری فقط پنج دقیقه زمان می بره. ماشینامونو عوض می کنیم چون شوهرکم نگرانه که شاید باز هم ماشین من روشن نشه. سوار رخش سفید شوهرکم میشم و با شوقی از جنس شوق روز اول مدرسه راه می افتم به سمت شرکت . تو کوچه شوهرکم بوق میزنه . توقف می کنم . لبخند گشادی رو صورتم نقش بسته . از پنجره ماشین میگه : می دونی که یه آدم جدید شدی ؟ به نظر می رسه یه زن کویر جدید متولد شده . یادته همیشه می گفتم تو پر از مهر و محبتی ولی همه تلاشت پنهون کردن اونه ؟ حالا داری اون مهر را نشون میدی . داری به خود خودت نزدیک میشی و من خیلی خوشحالم .

لبخند گشادم پاره میشه . خنده بلندی می کنم و راه میفتم . صدای آهنگ مرتضی پاشایی را بلند می کنم و سرعتمو بیشتر . تو ترافیک خیابون اهمیتی به ماشینا نمیدم . با حس شادی خودم هستم و متوجه نمیشم یه ماشین پشت سرم داره چه الطافی در حق خودم و مامان و خواهرم می کنه ! همون ماشین خودشو به کنارم میرسونه . مرد جوونی داد می زنه : خب برو دیگه خانوم . و خانومو بدجور می کشه . تازه متوجه میشم سروصداهای پشت سرم مال فحشای همین آقا بوده . لبخندی میزنم و میگم ببخشید شما برید جلوی من .

مرد جوون تعجب می کنه که در جواب فحشاش می خندم . نمیدونه امروز روزمو با هیچی خراب نمی کنم . بذار عصبانی باشه . بذار فحش بده . بذار داد بزنه . بذار ... من خیلی خوشم . تو یک فرصت دیگه همون راننده خودشو به کنارم می رسونه و میگه خانوم معذرت می خوام جسارت کردم . شما آروم می رفتین و من عصبانی شدم . میگم : ولی من ناراحت نشدم . حالم خیلی خوبه و نمی خوام حالمو با برخورد شما خراب کنم . در حالیکه مجبوریم حرکت کنیم و نمی تونیم بیشتر حرف بزنیم نزدیکه از تعجب شاخ در بیاره و داد می زنه چرا حالتون خوبه ؟!

واقعا ما مردم چرا اینقدر حالمون بده که وقتی یکی میگه حالش خوبه اون یکی از تعجب شاخ در میاره . سر کوچه شرکت وقتی می خوام بپیچم همون راننده دوباره کنارمه میگه میشه شمارتونو بدین ؟ بهش نگاهی می کنم و در حالیکه می پیچم میگم تو همسن دختر منی و به یاد دخترکم خنده بلندی سر میدم .

وارد شرکت که میشم بچه ها مثل یتیم ها دورم جمع میشن . خوشحالی تو چشماشون برق میزنه . اگه روشون میشد حتما بغلم می کردن . منم خوشحالم . دیدن آدمهایی که مدتی است با هم کار می کنیم و ساعتهای عمرمونو در کنار هم هستیم ، شیرینه . و یک روز کاری را بعد از مدتها شروع می کنم .

زن کویر نوشت : زن کویر اگر چه به خودش خیلی سخت گیره ولی وقتی هم  به خودش جایزه میده خیلی دست و دل بازه .

مادر نوشت : دخترکم هفته ای دو روز میاد تهران و مابقیش را قزوینه . دیشب وقتی برگشت خونه ما پر از سرور شد. مخصوصا وقتی اومد تو بغلم خوابید هدیه مادرانه قشنگی بهم داد .

مدیر نوشت : مدیر هم که باشی وقتی یک زنی ، مادری . مادر پرسنل . انکارش نمی تونی بکنی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 11:41 توسط زن. کویر|

برای دوست عزیزم " حمیدرضا "

اگر چه رفاقت ما از دنیای مجازی شکل گرفت ولی چنان واقعی و حقیقی شد که نه فقط من و تو بلکه خانواده هایمان هم به نوعی رفیق شدند . و من هر بار که این رابطه را مرور می کنم می بینم همه قدمها را تو برداشتی. یادته شب اولی که با یه فیل عروسکی خوشگل از اون راه دور از جنوب اومدی تهرون و تو کافه دیدمت ...؟ یادته چقد باهات مخالف بودم و کَل کَل کردم ؟ یادته اونقدر حرف زدیم که زمان از دستمون رفت و من تو رو به خونه خودمون دعوت کردم و تو چه صمیمانه پذیرفتی و اومدی ؟ یادته یه شب پسرکم به سبب اینکه تی شرت شوهرم را پوشیده بودی تو را با شوهرکم اشتباه گرفته بود و تو آغوش تو خوابیده بود ؟ ...یادمه من فقط یه تلفن زدم و تو همه خونواده و فامیلمو تو شهر خودت و تو خونه خودت پذیرفتی . یادمه همسر مهربونت چقدر به مامان و بابام لطف کرد و چقدر وقت گذاشت .

می بینی ؟ اگرچه ارتباط تو با دوستان من که منجر به رفاقت مجازی و بعد واقعی ما شد موثر بود ولی تو خیلی قدم برداشتی خیلی لطف کردی و محبت بی شائبه تو نصیب من کردی. می دونی که تعارف ندارم و می دونی که واقعیت را میگم .

وقتی شماره تو را روی موبایلم می بینم که بارها تماس گرفتی و فقط می خوای مطمئن باشی که خوبم ... وقتی پیامک میدی که رفیق خوب باش ... و وقتی اینجا برام می نویسی که شاد باش ...باور کن انرژی تو به من میرسه . ولی به من مهلت بده . بذار پیدا بشم . پیدا که بشم میشم همون عسل خندون پر سرو صدا . مطمئنم .

قلب رئوف و پر مهرت همیشه سالم باد . شور رفاقتت افزون باد و من قدردان این همه لطف و مهر تو هستم .

زن کویر نوشت : تمام مهر و محبتی که بین ماست دلیل بر این نمیشه که با هم اختلاف نظر نداشته باشیم . همونطور که قبلا هم داشتیم .

رفیق نوشت : رفیق ، من تو رفاقت با تو بسیار در بسیار تنبل بودم . منو ببخش . ولی خداوکیلی آفتاب بندر عباس داغتره یا مهر تو ؟

دختر نوشت : آهای . رفاقت با بابام باعث نمیشه دائم منو تهدید کنی که چُغُلیمو به بابام می کنی . میدونی که سگ بابام هستم .

پی نوشت : این نیز بگذرد ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 9:6 توسط زن. کویر|

حال ِغریقی که دارد آخرین تلاشش را برای زنده ماندن می کند و ناچار است دستی که به دامانش گره خورده است را از خود باز کند ...یا باید با سنگینی دست دیگری به سوی مرگ برود و یا باید آن دست را رها کند و به نفس کشیدن خود بیندیشد . و در هر دو حالت به گونه ای بازنده است ...(تو یه صفحه ای از کتاب "آنا کارنینا " با یه نگارش دیگه خوندم )

هر کس صلیب خود را به تنهایی می کشد...(یادم نیست تو کتابی خوندم یا کسی بهم گفت)

زن کویر نوشت : میگه چی تو کله توئه که نمیگی ؟ خب بگو و خودتو راحت کن . لبخند تلخی میزنم و میگم :هیچی. ( و با خودم فکر می کنم این حجم ِعظیم افکار درهم و برهم که حتی خودم از پس ِطبقه بندیش بر نمیام و اصلا خودم نمی دونم چیه چه جوری به یکی دیگه بگم ؟)

مَن نوشت : کاشکی پیدا بشم بد جور گم شدم.

مادر نوشت : دخترک شیرینم به طرز باور نکردنی بزرگ شده ! حالا همون رشته تحصیلی من قبول شده : مهندسی صنایع ! و پسرکم به کلاس اول ابتدایی رفته ! بچه ها بزرگ شدن یا من دارم بزرگ میشم ؟! یا چرخ زمان داره با سرعت می چرخه ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 12:25 توسط زن. کویر|

پر رو بازی هم حدی داره ...فروش خونه ...خرید خونه ای دیگه ...جور کردن پول ... رفت و امد و خواهش تمنا از دوست و فامیل برای ضامن شدن و گرفتن وام از بانکی در کویر ...اسباب کشی ...کارهای شرکت ...اجاره و حقوق پرسنل ...لوس بازی یه غده کوچولو تو رحم و خونریزی ...رو اوردن به سیگار بیش از حد و الکل برای فرار از فکر و خیال ...رتبه نادلخواه دخترک در کنکور ...خستگی و در پی اون بهانه گیری و آزار شوهرک و ...از پا افتادم .

17 شبانه روز تمام از خونه بیرون نیومدم . موبایلمو خاموش کردم یا صداشو قطع کردم و سعی کردم با هیچ بنی بشری به جز بچه ها و شوهرم با کسی تماس نداشته باشم . شرکت را به دست توانای شوهرک سپردم و پسرک را به مهد نفرستادم و شبانه روزم را با دنیای کودکانه او گذراندم . روزهای اول سوگواری روحی من تو بالکن خونه جدیدمون شروع شد . سوگواری بی صدا و بدون اشک و همراه با ارزیابی عملکرد خودم و ندامت از همه آنچه در این 41 سال عمرم انجام دادم ! کم کم حواسم به پسرکم جمع شد . دنیای پاک و بی آلایش و منطقی او منو از سوگواری در آورد و کم کم دخترک 6 ساله وجود من هم بیدار شد . حالا دخترک 6 ساله وجود زن کویر رو در روی زن متوقع و پر مدعای  41ساله زن کویر ایستاده بود . معصومیت و بی پناهی یکی و بی منطقی و توقع زیاد دیگری پایان نداشت و من افسار هر دو را آزاد کرده بودم تا رو در روی هم یکبار هم که شده بی پرده و بدون دخالت من بایستند . نتیجه اش برای من تپش قلب ، لرزش دست ، فشار پایین ، بیهوشی و غش های کوتاه ، ضعف ، بی اشتهایی ، خونریزی، کابوس های شبانه و ...بود ولی رهایی خوبی بود . و تازه فهمیدم خونه بدون موبایل و اینترنت و ماهواره و تکنولوژی جدید چه مزه ای داره . عده زیادی از دوستان و اقوام را به خاطر جواب ندادن تلفن دلخور کردم . همسایه بغل دستی را به دلیل نپذیرفتن خواسته اش برای اومدن به خونه خودم و خوش امد گویی به عنوان همسایه جدید آزردم . خواهرک ها و آقا داداشم را به دلیل فرستادن پیامکی به اونا (لطفا مدتی با من تماس نگیرید ) نگران کردم و کار به جایی رسید که بابا و مامان که همیشه بهونه ای برای نگرانی برای خودشون درست می کنن به نزدیک ترین حدس خودشون دامن زدن که احتمالا من با شوهرکم دعوا دارم و دارم جدا میشم !!!

ولی حالم اندکی بهتره. رو آوردن به خوندن کتابهای قدیمی کتابخونه ام ، دراز کشیدن تو بالکن و آفتاب کمرنگ این روزها رو به جون خریدن ، رها شدن تو دنیای تخیلات و اجازه دادن به قاضی ذهن برای قضاوت عملکرد ، تغییرات جسم در آستانه دهه چهل زندگی ، همنشینی با دنیای کودکانه پسرک ، دیدن مهر بی شائبه شوهرک در حالیکه افسرده و بی حال گوشه ای ولو شده بودم ، تماشای استقلال و نظم دخترک در رفتن به سر کار و قبولی در امتحان رانندگی ، کم کردن سیگار و قطع الکل ،...و همه اینها انگار کمی حالم را بهتر کرده .

زن کویر نوشت : امروز زن کویر را بیدار کردم . لباس به تنش پوشوندم و وادارش کردم با دخترکش بیاد سر کار .

زن نوشت : به هر حال من یک زنم و دیدن چهره خودم در آینه در حالیکه حس می کنم چین های ریز زیر چشمم زیادتر شده حس خوبی نداره .

میان سال نوشت : انگار این یک حس مشترکه . دهه چهارم زندگی سرشار از ارزیابی گذشته و عجله برای کارهای ناتمومه . حسی که شوهرکم هم میگه تجربه کرده .

تجربه نوشت : شاید گاهی وقتا دیگه بَسه . پررو بازی بَسه . فرا انسان که نیستیم . باید بُرید . یعنی اجازه بدیم به خودمون که خسته بشیم و بِبُریم . در را ببندیم و با خودمون خلوت کنیم .

زنده نوشت: و ...زندگی ادامه داره...

 

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 13:6 توسط زن. کویر|

از کلمات پر قدرت استفاده نکنید . کلماتی مثل دیگه دوستت ندارم . دیگه مامانت نیستم . دیگه بابات نیستم . تو دختر من نیستی دیگه اگر فلان کارو بکنی . تو پسر من نیستی دیگه اگه به حرفام گوش ندی. این جملات و کلمات پدر بچه را در میاره . حتی اگه یه بچه 41 ساله باشه ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 11:59 توسط زن. کویر|

دستی که سالها با عشق گونه هایت را نوازش می دهد ، فقط کافی است از فاصله ای نه چندان دور ، بر گونه ات بنوازد . دست همان است . گونه همان . و تماس ، همانی که بوده .

ولی دو کلمه نوازش و نواختن دمار از روزگار آدم در میاره . هر کدام به نوعی...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 10:44 توسط زن. کویر|

آرام دلم

همه وجودم را میدم تا به آرزوهات برسی

تو تجلی همه دست نیافتنی های منی

19 سالگی کن با همه ساختار شکنی های یک انسان واقعی

من مثل کوه پشت سرتم و لذت می برم

بجنگ و به من نشون بده که تو قبل از "دختر"بودن یک انسانی

جنگجوی من 19 سالگیت مبارک

19 سال پیش در چنین تاریخی که یکشنبه نام داشت راس ساعت 2.5 بعد از ظهر دخترکم، آرام دلم به دنیا آمد

تولدت مبارک عشقم

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 16:38 توسط زن. کویر|

1.

دختر جان تو دنبال رفاقتی

او دنبال سیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال تمرین کیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال به بازی گرفتن قداست

تو عمق کلمه رفیق را می فهمی

او نمیداند عمق چیست

بس نیست؟ جلو رفتن و یک فرصت دیگه ....بس نیست؟

در هر رفاقتی چقدر ضربه می خوری و داغون میشی؟ بس نیست؟

قواعد بازی رفاقت را نمیدانی

بله ...بله دخترک خنگ ابله رفاقت هم بازی است که قاعده داره

بس نیست؟ کم کم بتمرگ و با خودت رفاقت کن

دخترک 41 ساله تشنه رفاقتت

2. معلم علوم...

لیوانی پر از آب معنای "پر" داشت

لیوانی بدون آب معنای "خالی"

حال چگونه تشریح کنم که مثل لیوان پر از آب پرم

ولی پر از خالی

3.دلتنگی:

مرگ

جهنم

برزخ

برزخ

برزخ

و بهشتش زیر پای مادران است!

4. برای یک رفیق جان می دهم

چای و قهوه و کافه و هر زهرماری  بهانه است

5. آچارها هم عاشق می شوند

خواه فرانسه باشند

خواه آلن

حتی پیچ گوشتی

کارت که را اه فتاد نندازشون تو جعبه ابزار

پوووووووف

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 6:11 توسط زن. کویر|


آخرين مطالب
» (145)
» (144)
» (143)
» (142)
» (141)
» (140)
» (139)
» (138)
» ( 137 )
» ( 136 )
Design By : Pars Skin