X
تبلیغات
زن کویر























زن کویر

دلنوشته های یک زن

او حرف می زند 

من گوش میدهم

من حرف می زنم 

او یادداشت بر میدارد

ما چون دو دوست و همکار حرف می زنیم

و

امشب یادم آمد که روزگاری بسیار در بسیار عاشقش بودم

و 

عشق یا هوس یا علاقه یا هر چه چه به روزم آورد

ولی دوستی در حد و مرز خط قرمزها ماندگارتر است

به جای شیفتگی اول خطوط هم را بشناسیم

او حرف می زند و من متوجه تفاوتهای عمده مان میشوم

من حرف می زنم و او متوجه خیلی چیزهای مردانه می شود که در مخیله من ونوسی نمی گنجد

ر عین دوستی معمولی یک همکاری مشترک پروژه ای

تجربه 41 سالگی ام

دیروز 41 شدم و خوشحالم. که حرفها را می فهمم . گفتن ها را با کمی تفکر می گویم

من 41 ساله ام و دارم بزرگ میشم. توازنی بین کودک درون و من واقعی. راهش را خواهم یافت مثل بقیه راهها

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:20 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم

تو سر به زیر به قندان خیره شده ای

من حرف می زنم تو به درو دیوار نگاه می کنی

من حرف می زنم تو کم کم چهره ات قرمز می شود و تنفست تند می شود

من حرف می زنم

تو چشمهایت پر اشک می شوند و نهایت تلاست را می کنی که جلوی ریختنشان را بگیری

من حرف می زنم

و به این فکر می کنم که شیرینی زندگی مثل قند توی قندانچه جوری می تونه با قرمزی یک عشق ،درو دیوار یک خانه را به برزخی تبدیل کند که تو نه در جهنم باشی و بسوزی و نه در بهشت و آرام باشی . برزخ بدترین موقعیت ذهنی و فکری انسانست .

من حرف میزنم ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:43 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم

تو آب خنک می نوشی

من حرف می زنم تو از چهره ام تعریف می کنی که  جوون تر شدم

من حرف می زنم تو مو شکافانه ااندامم را می کاوی

من حرف می زنم 

تو به لبهایت که روی لیوان خنک گذاشته ای دلخوشی میدی که با تعریف از جوونی و اندامم شاید به زودی به لبهای من برسه

من بی تفاوت حرف می زنم فقط چون میزبانتم و باید میزبان خوبی باشم

و در دل آرزو می کنم ای کاش من زن نبودم

و ای کاش تو "مرد" نبودی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 23:0 توسط زن. کویر|

به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رساند با توجه به اینکه ترک عادت مرض است برای چندمین بار سیم کارت و گوشی من ترکیده و من شماره هیچ کس را ندارم. تو رو خدا با یه اس ام اس شماره هاتونو بدین. 

فکرشو بکن از حالا برام پیام تبریک سال نو میاد من جواب میدم شما؟

یعنی طرف مقابل چه حالی میشه

زن کویر نوشت : سال 93 سالی سرشار از خوشی و شادی و تندرستی برای همه باشه

عیدتون مبارک

شاد نوشت: امسال به کویر نرفتیم و کویری ها همه به تهران آمده اند. از دیروز میزبان سلطان بانو مامانم و سلطان قلبم بابا هستم. بقیه هم در راهند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 21:36 توسط زن. کویر|

من پاره می کنم

تو لبخند می زنی

یاو پاره می کند تو لبخندت بزرگتر می شود

"او" پاره می کند تو می خندی

ما کادوهای تولدت را پاره می کنیم تو لذت دیدن کادوهایت را با لبخند شیرینت با ما ، من، پدرت وخواهرت شریک می شوی  و نهایت با گریه می خوابی

زن نوشت : امروز تولد پسرکمه

مادر نوشت : ساعت 9 شب سرکار با تلفن آقا داداشم یادم میاد که تولد پسرکمه

پسرک نوشت : وقتی تماس میگیره با دایی جانش و زن دایی جانش و می فهمه امشب اسباب کشی دارن و نمی تونن بیان با گریه می خوابه

بدهکار نوشت : خودش گفت هفته پیش که کویر بودیم خونه بابا براش تولد بگیریم. کیک بود و بادکنک و کادو و رقص ولی باز هم راضی نیست. دایی جانش نبود

خاطره نوشت : اس ام اس دادم به شوهرکم و گفتم درد دارم ضعف دارم . ساعت 3 صبحه. ولحی پسرکم را همچون جونم گرفتم در آغوشم و با سینه هایی که خون و درد داره بهش شیر میدم. و ده روز به خاطر زردی بالایش تو بیمارستان بودم.

دختر نوشت :مامانم سلطان بانویم تو هم همینکار ها را کردی ؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 23:50 توسط زن. کویر|

تو حرف می زنی 

من گوش میدهم

تو را نمی بینم ولی حرف می زنی 

و من به بلندی و کوتاهی صدایت ، به مهر و عشقی که در صدایت نهفته است فکر می کنم

تو حرف می زنی و مثل همیشه منو مادر خودت می خوانی

تو حرف می زنی و روز مادر را به من تبریک میگی

من به کلمه "شیرزنن"فکر می کنم که تو همیشه تو حرفات به من میگی

تو حرف می زنی

و من به روزهایی فکر می کنم که  ساعت 5 صبح بیدار میشدی. ناهار ظهر را میذاشتی. صبحونه منو و آقا داداشمو میدادی. به خواهرکهای دوقلوم شیر میدادی. بعدش منو آقا داداشمو می رسوندی مدرسه. دوقلوها را به مهد کودک. بعدش سر کار. سرو کله زدن با کلی دختر بچه مثل من تو مدرسه. 

تو حرف می زنی

و من به شبهایی فکر می کنم که خسته از کار بیرون و منزل و  سر زدن به خونه پدرو مادر پیرت و انجام کارهای اونا ، وقتی ما می خوابیدیم تو درس دانشگاهت را مرور می کردی

تو حرف می زنی

و من به نمرات عالی تو در دانشگاه فکر می کنم. مادر بودی  دختر بودی زن بودی معلم بودی دانشجو بودی د 4 بچه داشتی و شیر هم به دوقلوها میدادی

تو حرف می زنی

و من فکر می کنم من شیرزنم یا تو سلطان بانوی من

همیشه از وقتی حریم سلطان را دیدم سلطان بانو صدایت میکنم چون بانوی سلطان قلبم هستی

روزت مبارک مادرم

تو حرف بزن حتی وقتی فرسنگها فاصله فیزیکی بین ماست. تو حرف بزن بذار از پشت تلفن عشقت و دعای خیرت را بگیرم. تو حرف بزن و به من بال پرواز بده. 

سلطان بانوی من عاشقانه به آغوش گرمت به بوی تنت به چشمان عسلیت به موهای بلند بلوندت که وقتی بغلم می کنی به گونه هایم ساییده میشه نیاز دارم

دخترکت

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 12:2 توسط زن. کویر|

او حرف می زند من به ساعت دستش خیره شده ام که حداقل 25 میلیون می ارزد

"او" حرف می زند من به لباس و شلوار و کفشش نگاه می کنم و سرانگشتی حساب می کنم حداقل از سر تا پاش 3 میلیون می ارزد

او حرف می زند و من به پسرک آبداچی که چای آورده و لباس مندرسی پوشیده نگاه می کنم و باز هم براورد می کنم

"او" حرف می زند و من به فنجان چایی که جلویم گذاشته اند نگاه می کنم که به درد دفتر کار نمی خورد و اگر مال من بود توی دکور خونه  جلوی چشمم میذاشتم

آنها حرف می زنند و نهایت تلاششان متعاقد کردن من قیمت مناسب ملکی است که در حال اجاره هستم

و من به این فکر می کنم که 25 میلیون ساعت دست او و 3 میلیون ساعت دست "او" چقدر در کار من پهن شدن سفره ای نان که عده ای از آن بهره مند شوند می تواند تاثیر بگذارد. تا پسرک آبداچی هم درس بخواند کار خوبی پیدا کند و مرد مفیدی شود برای جامعه

آنها حرف می زنند.....

زن کویر نوشت: با همه اوصاف قرارداد را بستم. با این که خیلی اهل چانه زنی نیستم کلی چانه زدم و تمام مبلغ تخیفی که گرفتم را یواشکی به پسرک آبدارچی دادم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 19:16 توسط زن. کویر|

تو حرف می زنی و من از پنجره کافه عبور و مرور رهگذران را تماشا می کنم

تو حرف می زنی و من به پشت سر تو نگاههای عاشقانه دخترکان و پسرکان جوانی که به بهانه قهوه به کافه آمده اند را تماشا می کنم

تو حرف می زنی و من قهوه ام را به هم می زنم .

تو حرف می زنی و من به هم خوردن زندگی هایی فکر می کنم که با یک فنجان قهوه شروع می شود .

تو حرف می زنی ....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:42 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم و او گوش میدهد

من حرف می زنم و او تحلیل می کند

من حرف می زنم و او فکر می کند

من حرف می زنم و او دارد به آهنگ هدفونش گوش میدهد و ریتم آهنگ را تحلیل می کند و فکر می کند اخرین بار با کی این اهنگو گوش کرده

و من حرف می زنم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 17:53 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم و او به لبهایم نگاه می کند

من حرف می زنم و او به چشمانم نگاه می کند

ن حرف می زنم و او لیوان شیر داغش را می نوشد

من حرف می زنم و او دارد به این فکر می کند خوردن شیر با لبهای خودش از پستان گاو چقدر چشمان گاو را خمار می کند

من حرف می زنم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 17:48 توسط زن. کویر|


آخرين مطالب
» ( 127 )
» (126)
» ( 125)
» مهم
» (124)
» (123)
» (122)
» (121)
» ( 120 )
» (119)
Design By : Pars Skin