زن کویر

دلنوشته های یک زن

دستی که سالها با عشق گونه هایت را نوازش می دهد ، فقط کافی است از فاصله ای نه چندان دور ، بر گونه ات بنوازد . دست همان است . گونه همان . و تماس ، همانی که بوده .

ولی دو کلمه نوازش و نواختن دمار از روزگار آدم در میاره . هر کدام به نوعی...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 10:44 توسط زن. کویر|

آرام دلم

همه وجودم را میدم تا به آرزوهات برسی

تو تجلی همه دست نیافتنی های منی

19 سالگی کن با همه ساختار شکنی های یک انسان واقعی

من مثل کوه پشت سرتم و لذت می برم

بجنگ و به من نشون بده که تو قبل از "دختر"بودن یک انسانی

جنگجوی من 19 سالگیت مبارک

19 سال پیش در چنین تاریخی که یکشنبه نام داشت راس ساعت 2.5 بعد از ظهر دخترکم، آرام دلم به دنیا آمد

تولدت مبارک عشقم

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 16:38 توسط زن. کویر|

1.

دختر جان تو دنبال رفاقتی

او دنبال سیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال تمرین کیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال به بازی گرفتن قداست

تو عمق کلمه رفیق را می فهمی

او نمیداند عمق چیست

بس نیست؟ جلو رفتن و یک فرصت دیگه ....بس نیست؟

در هر رفاقتی چقدر ضربه می خوری و داغون میشی؟ بس نیست؟

قواعد بازی رفاقت را نمیدانی

بله ...بله دخترک خنگ ابله رفاقت هم بازی است که قاعده داره

بس نیست؟ کم کم بتمرگ و با خودت رفاقت کن

دخترک 41 ساله تشنه رفاقتت

2. معلم علوم...

لیوانی پر از آب معنای "پر" داشت

لیوانی بدون آب معنای "خالی"

حال چگونه تشریح کنم که مثل لیوان پر از آب پرم

ولی پر از خالی

3.دلتنگی:

مرگ

جهنم

برزخ

برزخ

برزخ

و بهشتش زیر پای مادران است!

4. برای یک رفیق جان می دهم

چای و قهوه و کافه و هر زهرماری  بهانه است

5. آچارها هم عاشق می شوند

خواه فرانسه باشند

خواه آلن

حتی پیچ گوشتی

کارت که را اه فتاد نندازشون تو جعبه ابزار

پوووووووف

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 6:11 توسط زن. کویر|

او حرف می زند

من به چشمان بی فروغ پر از غمش نگاه می کنم

او حرف می زند

من به چهره تکیده و رنگ پریده اش خیره می شوم

او حرف می زند

من از سیگارم کام می گیرم

و به این فکر می  کنم که وقتی عروسک خیمه شب بازی سازمانها باشی که با تعویض هر عروسک گردان تو ناچار به ترک شغل باشی ، فروغ چشمانت و رنگ چهره ات را از دست میدهی

او حرف می زند و ناراحت فروش ماشین های 150 میلیونی بچه هایش است

او حرف می زند و غمگین از دست دادن یکی از چند آپارتمان بالای شهرش است

او احرف می زند و از گرفتاری های  مالی می گوید

و من فکر می کنم با پول یکی از 5 ماشین داخل پارکینگ خانه اش گرفتاری مالی چند خانواده از بین می رود؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 7:45 توسط زن. کویر|

1. دخترک همسایه دقیقا همون "دخترک همساده " سریال کلاه قرمزیه . هر روز راس ساعت 5 یا موهای فرفری بافته شده و گاهی باز و روی شانه ریخته هیکل ریزه میزه خودشو توی تاپ و شلوارکی صورتی یا بنفش جا میده ، کتونی های صورتیشو می پوشه و از ذوقش نه با آسانسور که با پله از طبقه دو به طبقه پنجم میاد تا پسرک را به بازی دعوت کنه . با صدای بلند جیغ مانندش از دم در خونه داد میزنه "بدو دیر شد " و من با خود فکر می کنم چرا این بچه های شش ساله هنوز وارد زندگی ماشینی نشده ، دیر و زود را یاد گرفته اند ؟ مگر وقتی بزرگ بشن به اندازه کافی نباید همه نفس کشیدنشونو با دو تا عقربه بی پیر ساعت هماهنگ کنن و در حال دویدن همیشه دیرشون شده باشه...دخترک در شش سالگی استاد لَوَندی است خودشو برای پسرک لوس می کنه که اسباب بازی بیشتری برداره ، دست روی موهای پسرک می کشه و میگه چقدر موهات خوش رنگه ، اصرار به گرفتن دست پسرک داره و ناگهان مثل ترقه در حالیکه اسباب بازی هاشونو بر داشته اند با عجله به حیاط پرتاب میشن . صدای قهقهه های کودکانه شون و بازی مامان بازی که همیشه به یک نوع انجام میشه و پسرک "بابا" است و "دختر همساده " مامان و پسرک سرایدار بچه شونه حیاط مجتمع را پر می کنه .

2."دختر همساده " از هر بهونه ای برای دلبری استفاده می کنه . دستشو دور گردن پسرک من میندازه و نازش می کنه . در گوشی بهش میگه با پسرک سرایدار بازی نکنیم . و من دائما باید برای پسرکم توضیح بدم که پسرک سرایدار هم دوست اونهاست و حق ندارن باهاش بدرفتاری کنن . میرم تو حیاط که ازشون عکس بندازم . دخترک در گوش پسرکم حرفی میزنه . پسرک بدون تفکر اعتراض میکنه که پسرک سرایدار در عکسها نباشه . عصبانی میشم و میگم پس من فقط از پسرک سرایدارعکس میگیرم . چشمهای ناراضی "دختر همساده " و چشمهای عصبانی پسرکم کاری از پیش نمی بره و برق شادی چشمهای پسرک سرایدار کارساز میشه و هر سه با هم عکس می گیرن . ولی نمیدونم چه جوری توی همه عکسها دخترک دست پسرکمو گرفته و سرش رو شونه های اوست . و من در این فکرم که چرا دو بچه شش ساله از حالا اختلاف طبقاتی را می فهمن و می خوان خودشونو از پسرک سرایدار جدا کنن . و من هر چه بیشتر او را تکریم می کنم اونا بیشتر ازش فاصله می گیرن . و "دخترک همساده " عجیب نقش یه زن منفعت طلب زرنگ را از حالا بازی می کنه .

3. پسرک عصبانی و برافروخته در حالیکه مراقب غرور بزرگ مردانه اش هست و جلوی اشکهاشو می گیره با عجله وارد خونه میشه و داد میزنه " این مرد های بی عقل ، این مردهای همسایه زبون نفهم ، این مردهای همسایه خُل و چِل ....." و اشکش در میاد . "دختر همساده " نوازشش می کنه و دلداریش میده که چیزی نشده . من و شوهرم با عجله به سمتش میریم . چی شده ؟ با فریاد میگه میکروفن منو بیارین و اشک میریزه و به مردهای همسایه صفت بی عقل و نفهم را میده . باباش میکروفونش را میاره و وصل می کنه . سیم میکروفون ایراد داره . پسرک با همه توانش فریاد میکشه : مردهای همسایه بی عقل تو جلسه مدیریت ساختمان "بابای " من هم باید باشه . و ما تازه می فهمیم سرایدار بیچاره چون شوهرک من در ماموریت بوده یادش رفته اطلاع بده که جلسه هیئت مدیره ساختمانه و "بابای " پسرک در جلسه حضورنیافته . پسرک اشکاشو پاک می کنه . دست باباشو میگیره و محکم و با صلابت و با صدای بلند به باباش میگه : بابا بیا بریم و بهشون نشون بده که اون مردهای بی عقل بدون تو نباید تصمیم بگیرن .

"بابای" پسرک مسخ شده در حالیکه قند توی دلش آب میشه پشت سر پسرکش راه میفته و " دختر همساده " دست دیگر پسرک را میگیره و با هم به لابی ساختمان میرن . و من به دنیای کودکانه اونا نگاه می کنم که زود همه قوانین دنیای بزرگسالان واردش شده و چه زود به آزار خود مشغول شده اند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 10:13 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم

تو به کفشایت خیره شده ای

من حرف می زنم 

تو به دیوار پشت سرم نگاه می کنی

من در میان درختان سبز و چمن تازه و صدای فرزندانم بهشت برینم را می خواهم با تو شریک شوم

تو در زندان ذهنت نای هیچ مشارکتی نداری

من حرف می زنم

تو از پشت میله های زندان ذهنت مات نگاهم می کنی و قبل از آن که وقت ملاقات تمام شود گوشی تلفن زندان ساختگیت را قطع کرده و لخ لخ کنان به غار تنهاییت می خزی

من حرف می زنم .....

 

نوشته شده در جمعه نهم خرداد 1393ساعت 5:13 توسط زن. کویر|

همه چی ارومه..ده ساله ام. زندگی شیرینه. مامان و بابا با عشق زندگی می کنن و من به عشق اقاداداش 5 ساله ام. از پریروز که مامان عصر بعد از مدرسه چند ساعتی دیر اومد هر بار تو اشپزخونه با گریه مچش را می گیرم. بعدش بابا میاد و درو می بنده و دلداریش میده. من در دنیای بچگیم نگرانم. فقط از حرفاشون کلمه دکتر را می شنوم و اینکه خیلی سخته .ودلداری بابا که من هستم و کمکت می کنم. پس مامان مرض لاعلاجی گرفته. منم تو اتاقم دور از چشم داداشم گریه می کنم. تا اینکه یه روز دیگه مامان دیر میاد ولی این بار با بابا هستن. من دلهره دارم. از در خونه که وارد میشن چشمای عسلی مامان بارونیه ولی تو دست بابا یه جعبه شیرینیه و یه پاکت بزرگ. 

بابا صدامون می کنه. در پاکتو باز می کنه و یه ورقه عجیب و غریب سیاه و سفید و مات را نشونمون میده و میگه اونقدر دقت کنیم تا یه هاله کمرنگ را که مثلا شبیه دو تا کله است ببینیم و توضیح میده که چند ماه دیگه مهمون داریم و باید خوشحال باشیم و دو تا خواهر کوچولو یه دفعه میان به جمع ما و ما باید بچه های خوبی باشیم و خیلی به مامان کمک کنیم چون هم کار می کنه و هم درس دانشگاهو داره و جعبه شیرینی را در میاره و مامانو می بوسه و من گیج و مات و حیرت زده شیرینی می خورم و می بینم برق شادی کم کم تو چشمای مامان پدیدار میشه.

تا دو تا نوزاد خوشگل و مامانی به عنوان خواهرام بیان چند ماهی وقت بود تا بتونم هضم کنم که امکانش هست که ادم یه دفعه دو تا خواهر پیدا کنه. زندگی اروم ما عوض شد. شور و شادی بابا یه طرف، اومدن مادر بزرگامون برای کمک یه طرف، خستگی مفرط مامان یه طرف و شیرینی وجود خواهرام ....همه زندگیمونو متحول کرد.

32 سال از اون روز می گذره و من شیرینی وجود این دوقلوی عزیز را همواره تجربه کردم و در روزهای غربتم با مزمزه عشقشون و به یاد خاطرات با هم بودنمون حضور گرمشون بهم انرژی داده. عاشقانه دوستشون دارم و با همه وجود براشون بهترین ها را آرزو می کنم.

زن کویر نوشت:هیچی بدتر از دوری از خونواده نیست. از صبح شونصد بار چشمام بارونی شده و دلم خواسته پیششون تو کویر باشم . اخرش هم بادخترک و پسرکم رفتیم زیر بارون. یه اهنگ شاد گذاشتم .سقف ماشینو باز گذاشتیم که خیس بشیم. زنگ زدم به خواهرکها و تا تونستیم با بچه ها هورا کشیدیم و رقصیدیم. بستنی خوردیم و ویراژ دادیم.

زن نوشت:چیزی شیرین تر از خانواده ، برادر ، خواهر، دختر ، پسر، مامان و بابا و مردی که با وجودش تو را صاحب ثروت بچه دار بودن کرده وجود داره؟

خواهر نوشت:خواهرکهای عزیزم عاشقانه دوستتون دارم. قلبم و مهرم و جونم متعلق به شما. یک تار مویتان را با دنیا عوض نمی کنم. تولدتون مبارک. با بهترین ارزوها

خاک بر سر نوشت:اسم هر کدوم از خونواده ام که میاد چشمام حساسیت پیدا کردن آب ریزش پیدا کردن و دماغم به فین فین میفته. پمادی، قرصی، شربتی سراغ دارین برای این حساسیت؟

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 23:58 توسط زن. کویر|

من می نویسم

تو می خوانی

من دلنوشته ها و روزمرگی هامو می نویسم

تو همیشه می خوانی و حضور داری

من سالهاست که می نویسم

تو سالهاست که حضوری مجازی داری و می خوانی

من می نویسم

و تو نمی دانی چقدر به حضور گرمت و همراهیت دلخوشم. و چقدر دوست دارم روزی چشم در چشمان آسمانیت بدوزم به آغوشت بکشم و بگویم قدردان حضور و حمایت همیشگی ات هستم

من می نویسم.....

زن کویر نوشت:تقدیم به مینا دل بارونی ابریشمی عزیزم

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 7:10 توسط زن. کویر|

با چشمان آب مرواریدی اش و گذراندن سه سکته قلبی هنوز مروارید دلش بی خط و خش است. تنها نگرانی اش جمع کردن بچه ها و نوه ها زیر سقف خانه پدری است ، پدری که 30 سال است رفته به دیار باقی و زن جوان و زیبایش بچه ها را زیر بال و پر گرفته. ولی از ست کردن بلیزش با دامنش ، رنگ کردن موهایش و برداشتن زیر ابرویش غافل نمیشود ، گیرم که هشتاد ساله باشه. قرمه سبزی و مسمای بادمجونش هنوز حرف اول را میزنه. بی بی را میگم اسطوره امید و شادی و زنی تاثیر گذار در زندگی.

زن تاثیر گذار در زندگیم کم نداشتم .از مامان بگم با اون چشمای عسلی مقتدر و یک عالمه برنامه و هدف که وقتی چیزی را بخواد مه و خورشید و فلک هم جلودارش نیستن. از دو خواهر دو قلوم بگم که وجودشون عشق و محبت و شادیه و از زمانی که پا به دنیا گذاشتن خنده و شادی را برامون هدیه اوردن. از عمه جانم بگم که مثل کوه وقتی در 45 سالگی شوهرش را از دست داد ایستاد و سعی کرد نذاره بچه ها کمبود پدر را حس کنند. من ولی می دیدم گوشه سالن عروسی پسرش اشکها را جوری پاک می کنه که ارایشش به هم نریزه. از مدیریت و تدبیر عزیز ( مادرشوهرم )بگم که محضرش همیشه کلاس درس آداب و ایمانه. از بی ریایی و صفا و صداقت خواهران شوهرکم بگم که کنارشون جز خودم نیستم و با اونا می تونم بی نقاب خود خودم باشم. از رفاقت و صمیمیت و محبتهای خاص زن آقا داداشم بگم که به دو خواهرم پیوسته و شده یه خواهر دیگه .....خلاصه زن خوب و تاثیر گذار دورو برم کم ندارم.

ولی دروغ چرا من زنی هستم که مردان زندگیم پررنگ تر و عمیق تر روم تاثیر دارن. دو پدر بزرگ مرحومم که بچگی ام هماره پره از خاطره آغوش گرمشون و قاقالی لی و عروسکهایی که برام می خریدن. عمو حسین که همیشه یا تو بغلش بودم یا رو شونه هاش و عشقش این بود که هفته ای یه بار لباسمو عوض کنه و موهامو شونه کنه و ببره عکاسی و بشینم رو چارپایه و هی و هی عکس سیاه سفید و رنگی ازم چاپ کنه. پایداری و استقامتش در ارتقای تحصیلات و زندگیش همیشه الگوی زندگیم بوده.دایی را با اون چشمای رنگی و استبداد نظامی به سبب شغلش فقط یه چیز نرم می کرد. رفتن ما به خونه اش و دیدن مامان. اون وقت بود که من و بچه های دایی چه آتیشی می سوزوندیم و چه خوشی می گذروندیم.

و اما داشتن مردی همراه و هم گام که در هر شرایطی دوستت داشته باشه و در اوج عصبانیت هم عشقش از چشماش فوران کنه نعمت بزرگیه. شوهری که بدونی می تونی هر وقت در هر شرایطی بهش تکیه کنی و همیشه هست. از آقا داداشم چیزی نمی تونم بگم جز اینکه از وقتی اومد مادرانه و بی شایبه عاشقش شدم. شاید به سبب کارمند بودن مامان فکر می کردم من باید مامان و سپر بلاش باشم. و همین عشق بود که روز به روز بیشتر شد و درختش ریشه دووند تو وجودم تا جاییکه حرفش برام وحی منزل و خودش بت پرستیدنی زندگیم شد. 

دیدی باباجان، در مورد کل خانواده و فامیل می تونم ساعتها طومار بنویسم. ولی دردت به جونم در مورد تو من قاتل بالفعل احساس واقعیم با کلماتم. چی بگم چی بنویسم که ذره ای از حسم را به تو نشون بده. بزرگمردم قلب من فقط و فقط برای تو اینگونه چون طبل می نوازه. روح من فقط با شنیدن صدای تو پرواز کنان به کویر میاد. آغوش و بوی تن توست که منو می بره به شبهای بچگی و بهونه دیدن کابوس و یواشکی خزیدن زیر لحافت و گرمی تنت را به جون خریدن. 41 ساله ام و همچون دخترکی 5 ساله هنوز به پشتوانه مهر تو ، صدای مردانه ات، تایید تو، دعای خیر تو و فقط تو نیاز دارم. باباجان نیاز من به تو از هیچ جنسی نیست که بتونم شرح بدم. این اشکها که از چشمم می جوشه سرچشمه یک عشق 41 ساله داره. که روز به روز بیشتر و عمیق تر شده. جونم به جونت بسته است. چه کار سختیه نوشتن از تو و برای تو.

خاک پایت را توتیای چشمانم میکنم. بر قامت مردانه ات سجده می کنم و دست بوست هستم. تو متفاوت ترین فرد در زندگیم بودی. روزی که به دنیا اومدی برف بود یا باران؟ آفتاب بود یا طوفان؟ حتما روز متفاوتی بوده مرد متفاوت زندگیم. تولدت را تبریک میگم نه فقط به تو به خودم ، به برادرم، به خواهرهایم، به بچه هایم، به فامیل و به همه شاگردانت . به قول یکیاز شاگردات تو معلم درس نبودی تو معلم عشق و زندگی بودی.

پادشاه قلبم ، آقایم، بزرگمرد زندگیم، پدرم، باباجان تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 8:57 توسط زن. کویر|

تو حرف می زنی

من به چشمان عصبانی و حرکت عصبی دستانت خیره شده ام

تو حرف می زنی

من چای ولرم و قند شیرین را در دهانم مزمزه می کنم

تو حرف می زنی

من نگین فیروزه انگشتر نقره ام که کادو شوهرم هست را لمس می کنم

تو حرف می زنی

من با باد اردیبهشتی که دزدکی از پنجره آمده و موهایم را به بازی گرفته قایم موشک بازی می کنم

تو حرف می زنی

و نمیدانی دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم مزه یک لیوان چای ،لمس نگین فیروزه ، بازی با باد بهاری ، شنیدن صدای پرندگان ، تماشای دستان سالمم و هر آن چه لذت در دنیاست را با یک جلسه رسمی کاری پر از تنش عوض کنم .

تو حرف می زنی

و نمیدانی که من چه موجود قدردانی شده ام که می خواهم فقط قدر حال را بدانم و برای مسائل و مشکلات به ظاهر بزرگ ، ولی کوچک ، عاقلانه

فقط راهکار بیابم .

تو حرف می زنی ....

زن کویر نوشت : این روزها چشمهایم را شسته ام یا جور دیگری می بینم ؟ هر چه هست مبارک است.

نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 18:21 توسط زن. کویر|


آخرين مطالب
» (138)
» ( 137 )
» ( 136 )
» ( 135 )
» (134)
» ( 133 )
» (132)
» (131)
» (130)
» (129)
Design By : Pars Skin