زن کویر

دلنوشته های یک زن

پر رو بازی هم حدی داره ...فروش خونه ...خرید خونه ای دیگه ...جور کردن پول ... رفت و امد و خواهش تمنا از دوست و فامیل برای ضامن شدن و گرفتن وام از بانکی در کویر ...اسباب کشی ...کارهای شرکت ...اجاره و حقوق پرسنل ...لوس بازی یه غده کوچولو تو رحم و خونریزی ...رو اوردن به سیگار بیش از حد و الکل برای فرار از فکر و خیال ...رتبه نادلخواه دخترک در کنکور ...خستگی و در پی اون بهانه گیری و آزار شوهرک و ...از پا افتادم .

17 شبانه روز تمام از خونه بیرون نیومدم . موبایلمو خاموش کردم یا صداشو قطع کردم و سعی کردم با هیچ بنی بشری به جز بچه ها و شوهرم با کسی تماس نداشته باشم . شرکت را به دست توانای شوهرک سپردم و پسرک را به مهد نفرستادم و شبانه روزم را با دنیای کودکانه او گذراندم . روزهای اول سوگواری روحی من تو بالکن خونه جدیدمون شروع شد . سوگواری بی صدا و بدون اشک و همراه با ارزیابی عملکرد خودم و ندامت از همه آنچه در این 41 سال عمرم انجام دادم ! کم کم حواسم به پسرکم جمع شد . دنیای پاک و بی آلایش و منطقی او منو از سوگواری در آورد و کم کم دخترک 6 ساله وجود من هم بیدار شد . حالا دخترک 6 ساله وجود زن کویر رو در روی زن متوقع و پر مدعای  41ساله زن کویر ایستاده بود . معصومیت و بی پناهی یکی و بی منطقی و توقع زیاد دیگری پایان نداشت و من افسار هر دو را آزاد کرده بودم تا رو در روی هم یکبار هم که شده بی پرده و بدون دخالت من بایستند . نتیجه اش برای من تپش قلب ، لرزش دست ، فشار پایین ، بیهوشی و غش های کوتاه ، ضعف ، بی اشتهایی ، خونریزی، کابوس های شبانه و ...بود ولی رهایی خوبی بود . و تازه فهمیدم خونه بدون موبایل و اینترنت و ماهواره و تکنولوژی جدید چه مزه ای داره . عده زیادی از دوستان و اقوام را به خاطر جواب ندادن تلفن دلخور کردم . همسایه بغل دستی را به دلیل نپذیرفتن خواسته اش برای اومدن به خونه خودم و خوش امد گویی به عنوان همسایه جدید آزردم . خواهرک ها و آقا داداشم را به دلیل فرستادن پیامکی به اونا (لطفا مدتی با من تماس نگیرید ) نگران کردم و کار به جایی رسید که بابا و مامان که همیشه بهونه ای برای نگرانی برای خودشون درست می کنن به نزدیک ترین حدس خودشون دامن زدن که احتمالا من با شوهرکم دعوا دارم و دارم جدا میشم !!!

ولی حالم اندکی بهتره. رو آوردن به خوندن کتابهای قدیمی کتابخونه ام ، دراز کشیدن تو بالکن و آفتاب کمرنگ این روزها رو به جون خریدن ، رها شدن تو دنیای تخیلات و اجازه دادن به قاضی ذهن برای قضاوت عملکرد ، تغییرات جسم در آستانه دهه چهل زندگی ، همنشینی با دنیای کودکانه پسرک ، دیدن مهر بی شائبه شوهرک در حالیکه افسرده و بی حال گوشه ای ولو شده بودم ، تماشای استقلال و نظم دخترک در رفتن به سر کار و قبولی در امتحان رانندگی ، کم کردن سیگار و قطع الکل ،...و همه اینها انگار کمی حالم را بهتر کرده .

زن کویر نوشت : امروز زن کویر را بیدار کردم . لباس به تنش پوشوندم و وادارش کردم با دخترکش بیاد سر کار .

زن نوشت : به هر حال من یک زنم و دیدن چهره خودم در آینه در حالیکه حس می کنم چین های ریز زیر چشمم زیادتر شده حس خوبی نداره .

میان سال نوشت : انگار این یک حس مشترکه . دهه چهارم زندگی سرشار از ارزیابی گذشته و عجله برای کارهای ناتمومه . حسی که شوهرکم هم میگه تجربه کرده .

تجربه نوشت : شاید گاهی وقتا دیگه بَسه . پررو بازی بَسه . فرا انسان که نیستیم . باید بُرید . یعنی اجازه بدیم به خودمون که خسته بشیم و بِبُریم . در را ببندیم و با خودمون خلوت کنیم .

زنده نوشت: و ...زندگی ادامه داره...

 

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 13:6 توسط زن. کویر|

از کلمات پر قدرت استفاده نکنید . کلماتی مثل دیگه دوستت ندارم . دیگه مامانت نیستم . دیگه بابات نیستم . تو دختر من نیستی دیگه اگر فلان کارو بکنی . تو پسر من نیستی دیگه اگه به حرفام گوش ندی. این جملات و کلمات پدر بچه را در میاره . حتی اگه یه بچه 41 ساله باشه ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 11:59 توسط زن. کویر|

دستی که سالها با عشق گونه هایت را نوازش می دهد ، فقط کافی است از فاصله ای نه چندان دور ، بر گونه ات بنوازد . دست همان است . گونه همان . و تماس ، همانی که بوده .

ولی دو کلمه نوازش و نواختن دمار از روزگار آدم در میاره . هر کدام به نوعی...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 10:44 توسط زن. کویر|

آرام دلم

همه وجودم را میدم تا به آرزوهات برسی

تو تجلی همه دست نیافتنی های منی

19 سالگی کن با همه ساختار شکنی های یک انسان واقعی

من مثل کوه پشت سرتم و لذت می برم

بجنگ و به من نشون بده که تو قبل از "دختر"بودن یک انسانی

جنگجوی من 19 سالگیت مبارک

19 سال پیش در چنین تاریخی که یکشنبه نام داشت راس ساعت 2.5 بعد از ظهر دخترکم، آرام دلم به دنیا آمد

تولدت مبارک عشقم

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 16:38 توسط زن. کویر|

1.

دختر جان تو دنبال رفاقتی

او دنبال سیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال تمرین کیاست

تو دنبال رفاقتی

او در حال به بازی گرفتن قداست

تو عمق کلمه رفیق را می فهمی

او نمیداند عمق چیست

بس نیست؟ جلو رفتن و یک فرصت دیگه ....بس نیست؟

در هر رفاقتی چقدر ضربه می خوری و داغون میشی؟ بس نیست؟

قواعد بازی رفاقت را نمیدانی

بله ...بله دخترک خنگ ابله رفاقت هم بازی است که قاعده داره

بس نیست؟ کم کم بتمرگ و با خودت رفاقت کن

دخترک 41 ساله تشنه رفاقتت

2. معلم علوم...

لیوانی پر از آب معنای "پر" داشت

لیوانی بدون آب معنای "خالی"

حال چگونه تشریح کنم که مثل لیوان پر از آب پرم

ولی پر از خالی

3.دلتنگی:

مرگ

جهنم

برزخ

برزخ

برزخ

و بهشتش زیر پای مادران است!

4. برای یک رفیق جان می دهم

چای و قهوه و کافه و هر زهرماری  بهانه است

5. آچارها هم عاشق می شوند

خواه فرانسه باشند

خواه آلن

حتی پیچ گوشتی

کارت که را اه فتاد نندازشون تو جعبه ابزار

پوووووووف

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 6:11 توسط زن. کویر|

او حرف می زند

من به چشمان بی فروغ پر از غمش نگاه می کنم

او حرف می زند

من به چهره تکیده و رنگ پریده اش خیره می شوم

او حرف می زند

من از سیگارم کام می گیرم

و به این فکر می  کنم که وقتی عروسک خیمه شب بازی سازمانها باشی که با تعویض هر عروسک گردان تو ناچار به ترک شغل باشی ، فروغ چشمانت و رنگ چهره ات را از دست میدهی

او حرف می زند و ناراحت فروش ماشین های 150 میلیونی بچه هایش است

او حرف می زند و غمگین از دست دادن یکی از چند آپارتمان بالای شهرش است

او احرف می زند و از گرفتاری های  مالی می گوید

و من فکر می کنم با پول یکی از 5 ماشین داخل پارکینگ خانه اش گرفتاری مالی چند خانواده از بین می رود؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 7:45 توسط زن. کویر|

1. دخترک همسایه دقیقا همون "دخترک همساده " سریال کلاه قرمزیه . هر روز راس ساعت 5 یا موهای فرفری بافته شده و گاهی باز و روی شانه ریخته هیکل ریزه میزه خودشو توی تاپ و شلوارکی صورتی یا بنفش جا میده ، کتونی های صورتیشو می پوشه و از ذوقش نه با آسانسور که با پله از طبقه دو به طبقه پنجم میاد تا پسرک را به بازی دعوت کنه . با صدای بلند جیغ مانندش از دم در خونه داد میزنه "بدو دیر شد " و من با خود فکر می کنم چرا این بچه های شش ساله هنوز وارد زندگی ماشینی نشده ، دیر و زود را یاد گرفته اند ؟ مگر وقتی بزرگ بشن به اندازه کافی نباید همه نفس کشیدنشونو با دو تا عقربه بی پیر ساعت هماهنگ کنن و در حال دویدن همیشه دیرشون شده باشه...دخترک در شش سالگی استاد لَوَندی است خودشو برای پسرک لوس می کنه که اسباب بازی بیشتری برداره ، دست روی موهای پسرک می کشه و میگه چقدر موهات خوش رنگه ، اصرار به گرفتن دست پسرک داره و ناگهان مثل ترقه در حالیکه اسباب بازی هاشونو بر داشته اند با عجله به حیاط پرتاب میشن . صدای قهقهه های کودکانه شون و بازی مامان بازی که همیشه به یک نوع انجام میشه و پسرک "بابا" است و "دختر همساده " مامان و پسرک سرایدار بچه شونه حیاط مجتمع را پر می کنه .

2."دختر همساده " از هر بهونه ای برای دلبری استفاده می کنه . دستشو دور گردن پسرک من میندازه و نازش می کنه . در گوشی بهش میگه با پسرک سرایدار بازی نکنیم . و من دائما باید برای پسرکم توضیح بدم که پسرک سرایدار هم دوست اونهاست و حق ندارن باهاش بدرفتاری کنن . میرم تو حیاط که ازشون عکس بندازم . دخترک در گوش پسرکم حرفی میزنه . پسرک بدون تفکر اعتراض میکنه که پسرک سرایدار در عکسها نباشه . عصبانی میشم و میگم پس من فقط از پسرک سرایدارعکس میگیرم . چشمهای ناراضی "دختر همساده " و چشمهای عصبانی پسرکم کاری از پیش نمی بره و برق شادی چشمهای پسرک سرایدار کارساز میشه و هر سه با هم عکس می گیرن . ولی نمیدونم چه جوری توی همه عکسها دخترک دست پسرکمو گرفته و سرش رو شونه های اوست . و من در این فکرم که چرا دو بچه شش ساله از حالا اختلاف طبقاتی را می فهمن و می خوان خودشونو از پسرک سرایدار جدا کنن . و من هر چه بیشتر او را تکریم می کنم اونا بیشتر ازش فاصله می گیرن . و "دخترک همساده " عجیب نقش یه زن منفعت طلب زرنگ را از حالا بازی می کنه .

3. پسرک عصبانی و برافروخته در حالیکه مراقب غرور بزرگ مردانه اش هست و جلوی اشکهاشو می گیره با عجله وارد خونه میشه و داد میزنه " این مرد های بی عقل ، این مردهای همسایه زبون نفهم ، این مردهای همسایه خُل و چِل ....." و اشکش در میاد . "دختر همساده " نوازشش می کنه و دلداریش میده که چیزی نشده . من و شوهرم با عجله به سمتش میریم . چی شده ؟ با فریاد میگه میکروفن منو بیارین و اشک میریزه و به مردهای همسایه صفت بی عقل و نفهم را میده . باباش میکروفونش را میاره و وصل می کنه . سیم میکروفون ایراد داره . پسرک با همه توانش فریاد میکشه : مردهای همسایه بی عقل تو جلسه مدیریت ساختمان "بابای " من هم باید باشه . و ما تازه می فهمیم سرایدار بیچاره چون شوهرک من در ماموریت بوده یادش رفته اطلاع بده که جلسه هیئت مدیره ساختمانه و "بابای " پسرک در جلسه حضورنیافته . پسرک اشکاشو پاک می کنه . دست باباشو میگیره و محکم و با صلابت و با صدای بلند به باباش میگه : بابا بیا بریم و بهشون نشون بده که اون مردهای بی عقل بدون تو نباید تصمیم بگیرن .

"بابای" پسرک مسخ شده در حالیکه قند توی دلش آب میشه پشت سر پسرکش راه میفته و " دختر همساده " دست دیگر پسرک را میگیره و با هم به لابی ساختمان میرن . و من به دنیای کودکانه اونا نگاه می کنم که زود همه قوانین دنیای بزرگسالان واردش شده و چه زود به آزار خود مشغول شده اند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 10:13 توسط زن. کویر|

من حرف می زنم

تو به کفشایت خیره شده ای

من حرف می زنم 

تو به دیوار پشت سرم نگاه می کنی

من در میان درختان سبز و چمن تازه و صدای فرزندانم بهشت برینم را می خواهم با تو شریک شوم

تو در زندان ذهنت نای هیچ مشارکتی نداری

من حرف می زنم

تو از پشت میله های زندان ذهنت مات نگاهم می کنی و قبل از آن که وقت ملاقات تمام شود گوشی تلفن زندان ساختگیت را قطع کرده و لخ لخ کنان به غار تنهاییت می خزی

من حرف می زنم .....

 

نوشته شده در جمعه نهم خرداد 1393ساعت 5:13 توسط زن. کویر|

همه چی ارومه..ده ساله ام. زندگی شیرینه. مامان و بابا با عشق زندگی می کنن و من به عشق اقاداداش 5 ساله ام. از پریروز که مامان عصر بعد از مدرسه چند ساعتی دیر اومد هر بار تو اشپزخونه با گریه مچش را می گیرم. بعدش بابا میاد و درو می بنده و دلداریش میده. من در دنیای بچگیم نگرانم. فقط از حرفاشون کلمه دکتر را می شنوم و اینکه خیلی سخته .ودلداری بابا که من هستم و کمکت می کنم. پس مامان مرض لاعلاجی گرفته. منم تو اتاقم دور از چشم داداشم گریه می کنم. تا اینکه یه روز دیگه مامان دیر میاد ولی این بار با بابا هستن. من دلهره دارم. از در خونه که وارد میشن چشمای عسلی مامان بارونیه ولی تو دست بابا یه جعبه شیرینیه و یه پاکت بزرگ. 

بابا صدامون می کنه. در پاکتو باز می کنه و یه ورقه عجیب و غریب سیاه و سفید و مات را نشونمون میده و میگه اونقدر دقت کنیم تا یه هاله کمرنگ را که مثلا شبیه دو تا کله است ببینیم و توضیح میده که چند ماه دیگه مهمون داریم و باید خوشحال باشیم و دو تا خواهر کوچولو یه دفعه میان به جمع ما و ما باید بچه های خوبی باشیم و خیلی به مامان کمک کنیم چون هم کار می کنه و هم درس دانشگاهو داره و جعبه شیرینی را در میاره و مامانو می بوسه و من گیج و مات و حیرت زده شیرینی می خورم و می بینم برق شادی کم کم تو چشمای مامان پدیدار میشه.

تا دو تا نوزاد خوشگل و مامانی به عنوان خواهرام بیان چند ماهی وقت بود تا بتونم هضم کنم که امکانش هست که ادم یه دفعه دو تا خواهر پیدا کنه. زندگی اروم ما عوض شد. شور و شادی بابا یه طرف، اومدن مادر بزرگامون برای کمک یه طرف، خستگی مفرط مامان یه طرف و شیرینی وجود خواهرام ....همه زندگیمونو متحول کرد.

32 سال از اون روز می گذره و من شیرینی وجود این دوقلوی عزیز را همواره تجربه کردم و در روزهای غربتم با مزمزه عشقشون و به یاد خاطرات با هم بودنمون حضور گرمشون بهم انرژی داده. عاشقانه دوستشون دارم و با همه وجود براشون بهترین ها را آرزو می کنم.

زن کویر نوشت:هیچی بدتر از دوری از خونواده نیست. از صبح شونصد بار چشمام بارونی شده و دلم خواسته پیششون تو کویر باشم . اخرش هم بادخترک و پسرکم رفتیم زیر بارون. یه اهنگ شاد گذاشتم .سقف ماشینو باز گذاشتیم که خیس بشیم. زنگ زدم به خواهرکها و تا تونستیم با بچه ها هورا کشیدیم و رقصیدیم. بستنی خوردیم و ویراژ دادیم.

زن نوشت:چیزی شیرین تر از خانواده ، برادر ، خواهر، دختر ، پسر، مامان و بابا و مردی که با وجودش تو را صاحب ثروت بچه دار بودن کرده وجود داره؟

خواهر نوشت:خواهرکهای عزیزم عاشقانه دوستتون دارم. قلبم و مهرم و جونم متعلق به شما. یک تار مویتان را با دنیا عوض نمی کنم. تولدتون مبارک. با بهترین ارزوها

خاک بر سر نوشت:اسم هر کدوم از خونواده ام که میاد چشمام حساسیت پیدا کردن آب ریزش پیدا کردن و دماغم به فین فین میفته. پمادی، قرصی، شربتی سراغ دارین برای این حساسیت؟

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 23:58 توسط زن. کویر|

من می نویسم

تو می خوانی

من دلنوشته ها و روزمرگی هامو می نویسم

تو همیشه می خوانی و حضور داری

من سالهاست که می نویسم

تو سالهاست که حضوری مجازی داری و می خوانی

من می نویسم

و تو نمی دانی چقدر به حضور گرمت و همراهیت دلخوشم. و چقدر دوست دارم روزی چشم در چشمان آسمانیت بدوزم به آغوشت بکشم و بگویم قدردان حضور و حمایت همیشگی ات هستم

من می نویسم.....

زن کویر نوشت:تقدیم به مینا دل بارونی ابریشمی عزیزم

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 7:10 توسط زن. کویر|


آخرين مطالب
» (140)
» (139)
» (138)
» ( 137 )
» ( 136 )
» ( 135 )
» (134)
» ( 133 )
» (132)
» (131)
Design By : Pars Skin